امروز پس از سالها به وبلاگ سری زدمبا چشمانی که در پس آن اشک ها و لبخندهایم را پنهان میدارم یاد روزی افتادم که با پسردایی عزیزم، خدا رحمتشون کنه،پسر دایی محرم میگم با هم نشستیم ترین ها را نوشتیم .غافل از اینکه روزی که این مطلب را بارگذاری کردم دیگر در بین ما نبود .و پیام هایی که از مخاطبین خود دریافت میکردیم ،که چقدر به این ترین ها خندیده بودن،غافل از اینکه دیگر شادی در لبان من جریان نداشت .دیگراونبود ....حالا من برگشتم و وبلاگی پر از خاطره
|+|
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:44  توسط فاطمه عباسی بیات
|